آستان دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست نظیر دوست ندیدم اگرچه از مه و مهر نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد که چون شکنج ورقهای غنچه تو بر توست نه من سبو کش این دیر رند سوزم و بسب سا سرا که درین کارخانه سنگ و سبوست مگر تو شانه زدی زلف عنبر افشان را که باد غالیه ساگشت و خاک عنبر بوست نثار روی تو هر برگ گل که در چمنست فدای قد تو هر سرو بن که بر لب جوست زبان ناطقه در وصف شوق نالانست چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت چرا که حال نکو در قفای فال نکوست نه این زمان دل حافظ در آتش هوسست که داغدار ازل همچو لاله خودروست

/ 0 نظر / 13 بازدید